X
تبلیغات
رایتل
RSS

خواب

شنبه 22 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 22:15
22 مهر

چشم مى گشایم،

کسى پیش رویم است.


دو چشم سبز، صورتى معصوم
قدى نسبتا کوتاه و لباسى برازنده


صدایم مى کند بیا،

بیا قدم بزنیم زیر نم نم باران


در غروب دلنشین خورشید و طلوع بى خبر ماه
دستانم را مى گیرد،


بلند مى شوم و با قدم هایى آهسته اما قوى،

شاد و خوشحال، دست در دست هم به دنبالش میروم


مرا به باغى مى برد
میپرسم این جا کجاست


که چنین درختان زیبا

و

میوه هایى به این تابندگى دارد


تا به حال چنین مکانى ندیده ام

مى گوید اینجا باغ آرزوست


هر چه میخواهى آرزو کن و میوه اى برچین و بخور


در جوابش با تمام وجود مى گویم

من تو را آرزو مى کنم


و میوه اى مى چینم
اما
میوه در دستم رو به پوسیدگى میرود


و فضاى اطرافم رو به سیاهى

و تنها چیزى که مى بینم اوست


ناگهان او نیز دیگر رفته است

و من در اتاق روى تخت نشسته ام.


حسرت این آرزوى دست نیافتنى را میخورم

و از یاد او لبخندى بر لبانم ظاهر مى شود


و دلخوشم به این که امروز مى بینمش

چه فرقى مى کند که لحظه اى باشد یا ساعتى و یا نگاهى از دور مهم این است که او را مى بینم.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
نیرو گرفته از : blogsky.com